تبليغاتX
آخرین سکانس

آخرین سکانس

سفید برفی من تا قصه های هفت کوتوله خوابت نکرده است این جان پناه سایه ام ارزانی ت

نق نق بی وقفه ی ساعت و اشکهای ریخته شده مثل اناری که

له شده باشد زیر گاری پرتغال فروش...............................

بی ربط ترین واژه تعریف خود من است،خودی پر صدا تر از خود تو

مثل پرتغالی بی مزه که تمام طعمش را به گندیدگی کرمهای خوش مزه

سپرده باشد.وتن گنده ی انار فروش از نومیدی چرخهای رنج دلگیر باشد

مثل سرفتن و دزدیدن یک بادبادک از بام آفتابی خانه ی همسایه برای

مهتابی خانه ی دیگر مثل دویدن بیفکر و سر خوردن روی برفهایی که

دیگری پارو کرده باشد .........و بوی نان سنگک با خون تو رو برفها

چه طعمی دارد و صدای فریادی که از دور دست می آیدوصدای سرخ

اعتراض پرتقال فروش در معرض اعتراض اناری ها......................

ای کاش تمامی حرفها دروغ باشد در مرز هماغوشی دندان با آسفالت کوچه

وبرفهایی که دهانت را پر می کنداز انفجار گندیدگی...................

ودلتنگی عجیبی که حالت را از انار بر هم می زند........................

 

                                              از خودِ خودِ خودم

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت11:10توسط toshishan | |

هنوز کاملا دیوانه نشده ام ...................................

هنوز میدانم دو با دو می شود چهار..............................

ولی این روزها احساس می کنم تصویر من در آینه معکوس است

و چشمهای من این دو حفره ی تاریک در گودال مغزم چه بیگانست

هنوز شمردن بلدم،یک...دو...سه...چهار...یک...دو...سه...درسلول تنم

قدم میزنم هنوز حس می کنم بوی تعفنی عمیق از عمق گنداب ذهن دیوارها

برمی خیزد که حالم را بر هم میزند.گه گاهی بلند بلند می خندم ،اما چیزی که

عجیب است این است که دیوار های عفن آلود هم می خندند،هنوز این خون –

دیوانه در رگهایم می لولد و من حس می کنم هنوز زنده ام.........................

در کانون زخمی همیشه تازه.............................................................

 

                                        از خودِ خودِ خودم

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت8:44توسط toshishan | |

یه روز بهم گفت می خوام باهات دوست بشم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم :آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام... یه روز دیگه

بهم گفت می خوام تا ابد باهات بمونم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام ...بهش

لبخند زدم و گفتم آره میدونم ،فکر خوبیه ،منم خیلی تنهام...یه روز دیگه بهم گفت:

می خوام برم یه جای دورجایی که هیچ مزاحمی نباشه،وقتی همه چیز حل شد تو هم

بیا اونجا آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام ...بهش لبخند زدم و گفتم آره می دونم  

فکر خوبیه منم خیلی تنهام ...یه روز تو نامه برام نوشت من اینجا یه دوست پیدا

کردم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم

آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام... یه روز دیگه تو نامه برام نوشت من

قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام ...براش

یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام... حالا

دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم

می کنه اینه که هنوز نمی دون که من خیلی خیلی تنهام...............................

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت8:53توسط toshishan | |

من سالهای سال مردم

تا اینکه یکدم زندگی کردم

تو میتوانی ....

یک ذره،یک مثقال

مثل من بمیری

                       قیصرامین پور

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت11:3توسط toshishan | |